می بینی! دارند سفره را جمع می کنند(البته سفره ی رحمتش همیشه پهنه ولی خوب نه این جوری). ی روایت دلنشینی از امام سجاد(ع) دیدم که دلم نیومد برا خودم نگهش دارم، آخه شاید یکی مثل من باشه!(راستی جای شما خالی تلویزیون داره به طور مستقیم کربلا را نشون می ده، حتما حواست هست که شب جمعه ها همه اونجا جمع هستند) داشتم قسمتی از روایت را می گفتم، امام(ع) می فرمایند: روزی جونی که خیلی گناه کرده بود(گرفتی)، از دل پشیمون می شه و توبه می کنه. راهی را در پیش می گیره و در بین راه همسفر راهبی می شه. هوا گرم بوده و آفتاب سوزان. راهب می گه بیا دعا کنیم که خدا ابری بفرسته و ما از سایه ی اون استفاده کنیم. جونه می گه من آبرویی ندارم که بخوام جرئت کنم از خدا چیزی بخوام. راهب می گه من دعا می کنم تو آمین بگو. راهب دعا می کنه و جون آمین می گه. ابری پیدا می شه و خواسته ی اونا روا. بعد از مدتی راهشون از هم جدا می شه و می بینند که ابره بالای سر جونه در حرکته! راهبه ازش می پرسه چه کردی که محبوب شدی!؟ (حتما جونه تو دلش به یاد گذشته اش می افته و کارایی که در محضر او نکرده!) داستان توبش را می گه. راهب بهش می گی چون از ترس خوف خدا ترک معصیت کردی خدا گناهان تو را آمرزیده. (منم به فرموده ی حضرت علی(ع) و قرآن می گم که تازه گناهانش را هم به حسنات تبدیل کرده). خوب اینا را گفتم که بگم آخرای مهمونی را از دست ندیما، قراره که ببخشه، اصلا بنا بر همینه. نباید تنبلی کرد! حواست به دستای خالیمون و کرمش که هست!

يا ذَاالاْلاَّءِ وَالنَّعْماَّءِ
روز جمعه بود، رفت مسجد نمازشو خوند و اومد بیرون. دلش گرفته بود، از ی طرف غم لحظات آخر روز جمعه و از طرف دیگه غم تنهایی و غربت رو دلش سنگینی می کرد... ی نگاه به ساعتش کرد، یک ساعتی می شد که از مسجد اومده بود بیرون و داشت تو شهر چرخ می زد، هنوز افطار نکرده بود. دم هر رستورانی می رفت ماشین را پارک می کرد حتی پیاده هم می شد اما نمی تونست بره داخل. خیلی بی تاب شده بود، سوار ماشین شد، یک لحظه با خودش گفت این درد غریبی هم خیلی سخته. هنوز جمله اش کامل نشده بود که یاد مولای غریبش افتاد، یاد این که قرن هاست بی یار و یاور، تنها و غریب داره انتظار فرج را می کشه. دلش شکست، اشکش جاری شد و برای غربت مولایش اشک ریخت. تصمیم گرفت که کاری بکنه. ی نگاه به خودش کرد و دید اندازه ی این حرفا نیست، ولی دوست داشت کاری بکنه هر چند ناچیز و در اندازه ی خودش. یادش افتاد شب قدر در راه، با خودش گفت هر چند گناهکارم اما آقایم را دوست دارم. امشب برای ظهورش دعا می کنم. دعا می کنم خدا به انتظار مولای غریبم در ظهورش تعجیل قرار دهد.
![]()
ان شاالله با دعای منتظرانش در شب های عزیز قدر جمعه های دلگیر هم تموم می شه. چه زیبا بود، این همه آدم جمع شده بودند، خدا خدا می کردند، خدا گفته بود هر چه از من بخواهید به شما می دهم و اونا از خدا ظهور مولایشان(عج) را می خواستند. مگر می شود این همه التماس به کریم بی جواب بمونه! ان شاالله منتظرش باشیم...
اگر به دیده ی ظاهر تو را نمی بینم ولی تو را ز دل و جـــان جدا نمی بینم
چنان چه شیفته ی آن جمال زیبایم به هر چه می نگرم جز تو را نمی بینم
غروب این جمعه دلگیر تر شده، خورشید هم طاقت دیدن هجرت علی(ع) را نداره، چه رسد به نخل ها...
√ حاجی می گفت: خدا دو تا مهمونی ویژه(شایدم مراسم آشتی کنون) هر سال داره. یکیش مهمونی مکانیه که همون حجه و اون یکی هم مهمونی زمانیه که ماه رمضونه...
√ سر سفره ی افطار نشسته بود، تلویزیون داشت مدینه را نشون می داد؛ یاد چار سال پیش افتاد که شب قدر اسمش را تو لیست زائرای بیت عتیق نوشتند. دلش برای مهمونی خدا تنگ شد در حالی که مهمونش بود...

√ این روزای مهمونی داره زودتر از همیشه تموم می شه ها! امروز سیره ی امام(ره) در ماه مبارک را می دیدم، چقدر دوست داشتنی! آرزو کردم...
قطعه گمشده اي از پر پرواز كم است
يازده بار شمرديم و يكي باز كم است
اين همه آب كه جاريست نه اقيانوس است
عرق شرم زمين است كه سرباز كم است
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه

به به مهمونیه! حواست هست! ی پنجمش گذشت! آره گذشت! خیلی زود تر از اونی که فکرش را بکنیم. نکنه هنوز مهمونش نشده باشیم! یادت نره ها همه دعوتیم، همه! حتی اونایی هم که رو سیاهند! اصلا شاید اونا اول از همه دعوت شده باشند! اصلا شاید این مهمونی به افتخار اونا باشه! شاید اونا اصل کاریند! خلاصه این که حواست به بقیه ی مهمونی باشه! دیگه دست دست نکن! نذار دیر تر از این بشه، زود باش همه منتظرند! چی؟! روت نمی شه! می دونم ولی خوب یادت نره میزبان کیه. اصلا خیالت راحت، تا وقتی خودش طرف حسابه کارا به راحتی حله، می دونی که کریمه. صداش کن، اگه جواب نداد! اصلا منتظره که جوابت را بده!
یا ربٌ، یا ربٌ، یا ربٌ...
روزی پیامبر(ص) در مسجد بودند و مردی را مشغول مناجات با خدا می دیدند و لبخند می زدند. سوال شد از چه رو لبخند می زنید؟ فرمودند: من از جوابی که خدا به بنده اش می دهد، خشنودم... هنوز صداش نکردی؟! زود باش...
یا ربٌ، یا ربٌ، یا ربٌ...
امام صادق(ع) فرموده اند: وقتی بنده در حال مناجات با خدا اشک در چشماش جمع می شه خداوند تمام گناهانش را می آمرزد و وقتی اشکی بر مژه ی او می نشیند آتش دوزخ را بر او سرد می نمایند و اگر اشک او جاری شود ندا می رسد ای بنده به خاطر تو امشب به تمام مردم شهر رحم می کنم. ای بابا!هنوز صداش نکردی! زود باش...
بار سومه ها: حواست باشه ها، در روایت داریم: وقتی بنده ی گناهکاری خدا را صدا می زنه، ندا می رسه این بنده خیلی گناهکاره نمی خوام جوابش را بدم. بنده دوباره خدا را صدا می زنه، ندا می رسه که جوابش را نمی دم. بار سوم می شه! بنده با گریه خدا را صدا می کنه، ندا می رسه فرشته ها من حیا می کنم جواب بنده ام را ندم، آخه جز من کسی را نداره. باره سومه، صداش بزن:
یا ربٌ، یا ربٌ، یا ربٌ.

