آید آن روز که خاک سر کویش باشم
ترک جان کرده و آشفته ی رویش باشم
ساغر روح فـــزا از کف لطفش گیرم
غافل از هر دو جهان بسته ی مویش باشم
سر زنم بر قدمس بوسه زنان تا دم مرگ
مست تا صبح قیامت ز سبویش باشم
همچـو پروانه بسوزم بر شمعش همه عمر
محو چون می زده در روی نکویش باشم
رسد آن روز که در محفل رندان سرمست
راز دار همه اسرار مگویش باشم
یوسفم گر نزدند بر سر بالینم سر
همچو یعقوب دل آشفته ی بویش باشم
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه

..... همه ی مردم جمع شده بودند، آمده بودند تا نتیجه ی زحمات خود را ببینند. ماه ها بود که همه در تب و تاب بودند. هر کس هر آن قدر که می توانست برای با شکوه تر شدن مراسم تلاش کرده بود. یــــکی وصیت کرده بود که از مال او مقداری هیزم تهیه کنند. دیگری شبانه روز کار می کرد و غروب هر چه مزد می گرفت هیزم می خرید. حتی مردم از شهرهای دیگر برای سهیم بودن در این مراسم هیزم فرستاده اند. امروز روز موعود است، همه شادمان آمده اند تا نتیجه ی زحمات خود را ببینند. همه منتظر لحظه ی شروع مـــراسم هستند،.....
..... در ملکوت غوغایی برپا شده، همگی روی تضرع به درگاهش آورده اند، آیا بــنـده ات به آتش سپرده می شود و می سوزد!؟ جبرئیل گفت: در روی زمین جز او کس دیگری تو را عبادت نمی کند، تنها عبدت را به دست دشمن سپرده ای که بسوزانندش!؟
..... لحظه ی موعود فــرا رسید و کوه آتش آماده ی بلعیدن او شد، او را در منجنیق گذاردند، آرام و مطمئن نشسته بود و شاید هم لبخندی بر لب داشت، طناب را بریند و او به سوی آتش پرتاب شد. جبرئیل نزد او آمد و گفت: آیا حاجتی داری؟ جواب داد: به تو هیچ حاجتی ندارم!

درست در وسط آتش قرار گرفت. خیال همه راحت شد. دل مردم شاد گردید. خوشحال و خشنود از کار خود، گمان کردند که لکه ی ننگ را از دامن جامعه پاک نموده اند. حدس آنان درست بود. ابراهیم(ع) در حال سوختن بود اما نه از آتش ساخته ی آنان، او از عشق الهی لبریز و در فراق از معبود می سوخت. فرشتگان همه متعجب شده بودند و شاید به او غبطه می خوردند. لحظاتی بعد مردمان نیز مات مبهوت گردیدند. او را می دیدند که همچنان آرام و با لبخند از آتش خارج شد. نمی فهمیدند که چه خبر است، ابراهیم(ع) توسط تنها دوست خود بر همه ی آنان پیروز گشته بود و شاید تنها دلیل نجاتش وفاداری و اعتماد به یارش بود. دیگر ابراهیم(ع) تنها نبود و همه او را به دوستش می شناختند، او را خلیل الله( دوست خدا ) می خواندند. و شاید از آن روز دوستی معنای دیگری یافت...
..... سال ها بعد خداوند بهترین بنده ی خود را از خاندان دوست خود انتخاب نمود. او نیز بهترین عبد و دوست خدا گردید، محمد(ص) خلیل الله. و این بار خلیل الله(ص) این گونه با خدا مناجات می نمود: خدایــــا محبتت، محبت کسانی که دوست داری و محبت کارهایی را که می پسندی در من قرار ده.
خدایا ما را از آتش جهل و گناه که خود(نفسمان) ساخته ایم و در آن می سوزیم نجات ده و ما را به آتش عشق خود بسوزان.
درد اگر از مدد جور تو باشد که دواست
مرغ دل در قفس زلف تو باشد که رهاست
ابر و باد و مه و خورشید به سویت نگران
یعنی عالم همه در حسرت دیدار شماست
به گِلم چون ز می عشق نمودند عجین
تا قیامت صنما، شوق تو در سینه ی ماست
آفرین بر نفس عشق که سر منزل دوست
پنچ نوبت همه جا قبله گه شاه و گداست
چه غم ار امر کنی سختی دوزخ بکشم
دل ما در همه احوال به میل تو رضاست
بوی زلفی سحرم از سر سجاده گذشت
ای صبا، صاحب این عطر دل انگیز کجاست!
آسمانی بکن ای دوست دل خاکی را
که زمین دامگه ظلم و غم و جور و بلاست
"مجید خاکی زاده"

بیش از چهل روز از سالگرد شهادت بهترین بنده ی خدا، پیامبر مهر و رحمت، پدر بزرگوار مسلمان، رسول الله(ص) می گذرد. یکی از بزرگترین آرزوهای تمام مسلمانان نزدیکی به شخصیت والای ایشان در همه ی زمینه های روحانی، معنوی و حتی دنیاییست. شاید آرزوی تـــــــــنها ما را به سر منزل مقصود نرساند! پس باید در عرصه ی عمل هم دست به کار شویم و سعی نماییم هر چه بیشتر خود و زندگییمان را به پیامبر(ص) عـزیـز تر از جانمان نزدیک نماییم. امشب روایت دلنشینی شنیدم که نشان دهنده ی یکی از این راهها است، به امید قرب به بهترین عبد الهی:
روزی یکی از اصحاب رسول الله(ص) که هفت سال در خدمت ایشان بود، تصمیم گرفت که از خدمت ایشان برود. پیامبر(ص) به او فرمودند: حال که تصمیم رفتن گرفته ای حداقل چیزی از من درخواست کن. آن صحابی فرصت خواست که فکر نماید و قرار شد فردا درخواست خود را مطرح نماید. فردای آن روز خدمت پیامبر(ص) رسید و عرضه داشت: یا رسول الله(ص) هر چه فکر کردم به این نتیجه رسیدم که چیزی از شما بخواهم که همیشه برای من بماند چرا که اگر از دنیا بخواهم فانی خواهد بود. به این نتیجه رسیده ام که از شما بخواهم دعا نمایید که در بهشت در کنار شما باشم. پیامبر(ص) به او فرمودند: اگر می خواهی در بهشت در کنار من باشی سجده هایت را طولانی کن.
اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم

جان به جانان کی رسد، جانان کجا و جان کجا
ذره است این، آفتــاب است، این کجا و آن کجا
دست مـــــا گیرد مگر در راه عـشقـت جربه ای
ورنه پـای مـا کجـا، ویـن راه بـــــی پـایـان کجــا
ترک جان گفتم،نهادم پا نهادم پا به صحرای طلب
تـا در آن وادی مـرا از تـن بـرآیـد جـان کـجــــــــا
جسم غـم فرسود مـن چون آورد تـاب فــــراق!
ایـن تـن لاغـر کـجـا، بـار غـم هجــران کـجـــــــا
بـر لـب یـار است آب زنـدگی، در حیـرتـــــــــــم
خـضـر می رفـت از پـی سرچشمه حیوان کجـا
چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می کند
تـا رسد هاتف بـه گـــرد محمل جــانــان کجــــا
"هاتف اصفهانی"
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه

شب جمعه است و در بازگشت به سویش باز باز. توبه ای لازم است و شاید هم هجرتی. هجرتی از خود به سویش. هجرتی از نفس و نفسانیت به دل و روحانیت. الهی هجرت در راهت را نصیبمان گردان. هجرتی باید...
رهایـــم کن ای نفس خیره دگـــر که شد روز من تار و تیره دگـــر
همیشه مرا می کنی رو سیاه که هستی محیای جرم و گناه
شکایت ز تو می برم بر خـــــدا که شاید مـرا از تو سازد جـــدا
الهی من از نفس خود خسته ام فــراری از آن بر تو دل بسته ام
چو عادت به جرم و خطا کرده ام مــــرا پیش تو بی حیا کرده ام
به هنگام طاعت که سرّی شوم ز بی همتی ام خجل می شوم
به منزل رسانم چه سان بار خود! هــــراسانم از آخــــر کار خـــــود
من و غفلت و بی وفایی، خـــــدا تــــو و رحمت و کبریایی خـــــدا
اگر چه ندارم صفایی خــــــــــــدا امیدم بود سامرایی خـــــــــــدا
اِرْحَمْ مَنْ رَاءْسُ مالِهِ الرَّجاَّءُ وَسِلاحُهُ الْبُكاَّءُ

در ظلمت شب سیر سماوات خوش است
در خلوت شب بزم مناجات خوش است
انـــــــــدر دل شب ز دل بـــــــــــر آوردن آه
در بارگـه قاضــی حاجات خوش است
خسته بود، خسته
از خودش،
از نفسش،
از اعمالش،
از دلی که شکسته بود،
از عهد هایی که یک روزه بود،
از توبه هایی که شکسته بود،
از محبت هایی که رد نموده بود،
از بی وفایی هایی که کرده بود،
مثل همیشه شرمنده و پشیمان بود. جز او کسی را نداشت اما روی بازگشت و توبه را هم نداشت. از توبه های هر روزه اش خسته بود. صبح توبه می کرد و عصر غافل تر از همیشه بود. نمی دونست شکایت نفس سرکشش را به که کند! تو همین فکرا بودش که صدای کمیل به گوشش رسید...الهی و ربی من لی غیرک. دلشاد شد، یعنی خدا منم راه می ده؟! یاد وعده ی خدا افتاد که فرموده اند: به بندگان گناهکار مـن، که به خود اسراف کرده اند، بگو که آنان را می بخشم. امیدی در دلش تازه شد، سرش را به نشانه ی خضوع و ندامت در برابر او به پایین انداخت و هم صدا با دلش زمزمه کرد:
الهی العفو
.jpg)
بی همگان به سر شود بی تو بسر نمی شود
داغ تو دارد این دلـــــــم جای دگــر نمی شود
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه

