تبليغاتX
به یاد او
آمده ام تا به یاد او دلم را زنده و تازه گردانم

                                                                یا غـفران

اهل دلی در تبریک سال جدید، نوشته بود: "پر برکت باد سالی که در آن دو بار توفیق عزاداری در ۲۸ صفر و اربعین را داریم." امسال هم گذشت و شاید آخرین حرف های این سال همان ذکر نام زیبای خداوند باشد، یا غفران و این که امسال هم گذشت و ... . یا شاید هم این که باز یادمان بیاید که جای پر زدن زمین نیست! بله! زودتر از آنچه فکرش را بکنیم گذشت و ان شاالله که با برکت بوده باشد و سال جدید با برکت تر. یک سال به مرگ و قیامت نزدیک تر شدیم و شاید نامه ی اعمالمان سیاه تر! فرصتی برای از دست دادن نیست! شاهد این حرفم روایتی از امام صادق(ع) است: نوح پیغمبر ۲۵۰۰ سال زندگی کرد که ۸۵۰ سال آن قبل از بعثت و نبوت و ۹۵۰ سال دیگر پس از بعثت(او) بود که مردم را به خدا پرستی دعوت می کرد. سپس ۲۰۰ سال سرگرم ساختن کشتی شد و ۵۰۰ سال هم پس از فرود آمدن کشتی زنده بود که شهرها را بنا کرد و فرزندانش را در بلاد سکونت داد. آنگاه هنگامی که در آفتاب نشسته بود، ملک الموت نزد وی آمد و سلام کرد. نوح جوابش را داد و گفت: حاجتت چیست؟ ملک الموت پاسخ داد: آمده ام تا جانت را بگیرم! نوح پرسید: این مقدار مهلتم می دهی که از آفتاب به سایه بروم! گفت: آری. نوح برخاست و به سایه رفت رو به وی کرده و گفت: ای ملک الموت! آنچه در دنیا بر من گذشت(و این عمر طولانی) همانند این بود که از آفتاب به سایه آمدم!  پس فرصتی برای از دست دادن عمر نیست! خدایا تو خود رهنمای ما به راه مستقیمت باش که ما بندگانی ضعیف و ناتوانیم! خدایا این سال را سال بندگی ما فقط برای خودت قرار ده! خدایا انتظار را به دلهای ما و ما را از منتظرانش قرار ده. خدایا ظهورش را...

            

نوشته شده توسط محمد حسین در ساعت 8:47 قبل از ظهر | لینک  | 

                                                 یا رضوان

وقتی خبر را شنید، خیلی دلتنگ شد. دلتنگ حرم با صـفـا و ساده ی پدر و پدر بزرگ امام زمانش شد، دلتنگ سرداب سامرا که روزگاری شاهد منـاجـات ها و راز و نیازهـای امامانش بوده است. دلتنگ مزار مادر بزرگوار مولایش(عج) و دلتنگ خیلی چیزهای دیگه. پارسال همین موقع ها بود که راهی کوی آشنا شده بود. با کاروانی از خانواده ی شهدا رفته بود، آخه می گفت: "جرئت این را نداشتم که تنهایی برم، گفتم اگه با اونا برم شاید بتونم به بهونه ی اونا و پشت سر اونا، روی رفتن به حرم ها را پیدا کنم." حالا  شنید که حرم امامانش را منفجر کرده اند، خیلی دلش شکست... یاد اون روزی افتاد که به سامرا رفته بود. می گفت: "وقتی تو حــرم مشغول راز و نیاز بودم همش سادگی حــرم آزارم می داد. به خودم می گفتم ای کاش مزار این امامان هم ایران بود. شاید ما قدر اونا را بهتر می دونستیم." بعد از لحظاتی برخورد بد یکی از خدام حرم را با زائران مولایش دیده بود. دیگه نتونسته بود صبر بکنه، رفته بود جلو و با آن خادم شروع به حرف زدن کرده بود. دیده بود، که آن فرد توقع پـول از زوّار داره و می گه ما خادم های حرم امـامـای شما هستیم و شما بـایـد هزینه ی اونو پرداخت کنید. اول نفهمیده بود اما بعد تازه فهمید که اینها سنی هستند. دلش خون شد که چه قدر امامانش در سامرا غریب هستند. به یاد امام رضــا(ع) و غربتشان در ایران افتاد! خیلی دلـــــش گرفته بود که خدّام حرمهای امـامـانش افرادی سنی مذهب هستند. امــــــا چـه می توانست بکند جز دعا برای فرج مولایش. با دلــی شکسته از حرم خارج شد و آماده ی رفتن شد که صدای اذان به گوشش رسید. تـوجه کردید، تـعجب کرد، جـا خورد، مـونده بـود چه کار کنه، صدای اذان بود که از گلدسته های حرم پخش می شد اما هر چه گوشش را تیز کرد، نـــــــــوای اشهد ان علی ولی الله را  نشنید. این بار دلش آتـیـش گرفت و اشک امانش را بـــــرید... حــالا می شنید اونجا را منفجر کرده اند و باز هم اشک امانی بهش نداد...

   

نوشته شده توسط محمد حسین در ساعت 12:15 بعد از ظهر | لینک  | 

                                                 یا سلطان

باز هم به غروب جمعه نزدیک شدیم و خبری ز یـار نیست. دلتنگی این غروب با تمام غروب های جمعه فرق دارد. بوی غربت این جمعه همه ی عالم را پر کرده است و حتی من هم می توانم آن را احساس کنم. این غروب یک سوز دیگری دارد. این بـار دل مولایمـان برای داغ های تازه خــــون است. چه غروب دلگیریست. آقا جان شرمنده ام که منتظر خوبی برای شما نبوده ام. مولا جــــان اگر انتظار راستین به دل داشتم تا حال شما آمده بودید و شاهد این مصیبت ها نبودید. آقا جـــــان شندیم که محل مناجات و عبادت شما و پدران بزرگوارتان را هم تخریب نموده اند... آقا جان، مولا جان خود عنایت فرمایید و حرف دلمان را بر لوح دلمان جاری نمایید. خدایا ظهورش را...

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و جعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه

          

در روایـتی از امام صادق(ع) آمده است: چون روز قیـامت شود خـدای تعـالی روزها را برانگیزاند، و  پیشاپیش آنها روز جمعه را همچون عروس با کمال و جمالی که برای شخص صاحب دین و مال برند، مبعوث سازد، آنگاه بر در بهشت می ایستد و روزها پشت سرش می ایستند، پس برای هر کس که در آن روز بر محمد و آل محمد بسیار درود فرستاده شـفـاعـت می نمایند. راوی گـویـد: پرسیدم: در این موقع چه مقدار بسیار است؟و در کدام وقت روز جمعه بهتر است؟ فرمودند:صد بار و بعد از عصر باشد. پرسیدم: چگونه درود بفرستم؟ فرمودند: صد مرتبه می گویی:

                          اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

نوشته شده توسط محمد حسین در ساعت 5:41 بعد از ظهر | لینک  | 

                                                  یا برهان

از اول هفته نیت کرده بودم پنچ شنبه در وبلاگم درد دلی با مولایمان، یوسف زهرا(س) را بنویسم. اما فکر نمی کردم که این درد دل این قدر جان سوز و عمیق شود. باز هم باران می بارد و این بار شدیدتر و بیشتر از گذشته، این بار نه تنها آسمان شهر ما بارانی است که آسمان دلهای عاشق هم در تمام عالم  بارانیست. آسمان و چشم ها هر دو بارانیست. از هر دو باران نجوایـی مشترک به گوش می رسد، همه و همه یک نوا شده اند و نوای العجل العجل یـا مولای یـا صاحب الزمان را سر داده اند. چشم ها و آسمان هر دو بارانیست و دلها و آسمان سخت گرفته اند. درد فـراق را بیشتر از همیشه می توان حس کرد. هر کسی در گـوشه ای در خـود فرو رفته و منـاجـاتی دارد. دلها همه خون و چشم ها همه چشمه ی خون. اصلا همه دارند یک جورایی به مـولایـمان تسلیت عرض می نمایند و همدردی می کنند. شاید یکی از شب هـای جمعه ای است که با گوش دل و جـان می شود بهتر از همیشه نـوای غربت مــولا را شنـیـد و این بار دل شیـعـیـان هم به داغ دل مولایشان در تب و تاب است و یک صدا با مولایشان از خداوند می خواهند:

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و جعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه

     

نوشته شده توسط محمد حسین در ساعت 11:5 قبل از ظهر | لینک  | 

                                              یا دیّـان

امروز بـارانی زیبا تـــن گـرم و خسته ی شهرمان را روحـی دوباره داد. بـا صدایش، نـوای رحـمت و مغفرت خـداونـد را به گوش ها می رساند و با طراوتش امــیــد به بخشش و عفو خداوندی را و همچنین  نویـد زندگی دوباره. روزهای بارانی روزهای زیبایی است و یکی از لحظات اجابت دعا هم لحظات بـارش بـــاران است. امروز وقتی بــاران می بارید آروز کردم که گناهانم، مثل این بــاران که از دل ابــر خارج شد و آسمان ابــری را روشن  نمود، از دلم خارج گردد. به یاد یک داستان افتادم و بر آروزی خود امـیــد اجـابـت را افـزودم: روزی یکی از عـارفان و عالمان راستین ره کوی یــار در کنار فرات قدم می زد و به این فکر فرو رفت که عـجـب جایگاهی پیدا نموده است و خـداوند به او چه جـایگاه دنـیایی بخشیده است که نـدایی آمد: ای بنده می خواهی پــرده ها را کنار زنم تا همه تو را بشناسند و دیگر هیچ کس به تو توجهی نـنماید! عـارف یک لحظه به فـکــر فرو رفت و جواب داد، به خـدا سوگند که اگر چنین نـمایی، به میان مردم خواهم رفت و درهایـی از رحـمت و مغـفرتت را به آنان نشان خواهم داد که دیگر حتی یـک نفر هم نـماز نخواند و به امـید بخشش تو، عبادتت را ترک نماید!  پس باید دل ها را همیشه به امید مغفرت و رحمتش روشن نگاه داشت.

       

نوشته شده توسط محمد حسین در ساعت 8:56 قبل از ظهر | لینک  | 

                                              یامنّان

سیـنـه مالامال درد اسـت، ای دریـغـا مرهـمـی         دل ز تنهایی بجان آمد، خــدا را هــمــدمــی

سـوخـــتم در چـاه صـبـر از بـهر آن شـمع چـگل        شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریـق عشـق بازی امن و آسـایش بـلاست        ریـش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمـی

اهـل کــام و نـــاز را در کــوی رنـــدان راه نیست      رهـروی باید جهان سوزی نه خامی بی غـمی

آدمـــی در عــالــم خــــاکی نــمی آیـــد بـدست       عـــالــمی دیــــگر ببـاید ساخت وز نو آدمــی

گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق        کانـدر این طوفـان نماید هفـت دریـــا شبنمی

                     

 

نوشته شده توسط محمد حسین در ساعت 7:52 قبل از ظهر | لینک  |