چه شود به چهره ی زرد من، نظری برای خــــــــــدا کنی؟
که اگر کنی همه درد من، به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و جان و جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تــو را که نظر به حال گدا کنی؟
باز هم غروب جمعه شده بود، دلتنگ بود، اصلا دلش شکسته بود، از دست خودش شاکی بود. همیشه دوست داشت از منتظران مولای غریبش باشه، اما نمی دونست با نفسش چی کار کنه، آخه اهلی نمی شد! این بار هم از خودش ناراحت بود، از این که هنوز منتظر نشده، از این که با کارهاش فقط حجابی بر حجاب ها اضافه می کنه، از این که می گفت آقایم را دوست دارم اما کارهایی را می کرد که می دونست مولایش دوست نداره. با خودش می گفت: آقا بدم، می دونم. اما من شما را خیلی دوست دارم. این کارایی هم که می کنم مال اینه که ضعیفم. خودم می دونم که منتظر ضعیف هم به درد شما نمی خوره، آقا! شما که ما را به حال خودمون رها نمی کنید. منم از شما همین را می خوام، آقا جان به من قدرتی ده که منتظرت گردم. دیگه طاقتش تموم شد، بغضش شکست و گفت: شکند اگر دل من به فدای چشم مستت، سر خم می سلامت شکند اگر سبویی...
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه

من و جدا شدن از کوی تو، خدا نکند
خدا هر آنچه کند، از تو ام جدا نکند

فصل پاییز خیلی زیباست، ولی بارونش ی چیز دیگه است. می دونید چیه؟! شاید زیبایی پاییز به خاطر شباهتش به روزگار ماست. روزگار زرد و خسته ی ما، روزگاری که در فراق مولایمان(عج) پاییزی ترین پاییز را می گذرانیم. وقتی تو پاییز بارون می یاد دل آدم زنده می شه، چون می دونه این بارون نویدی است برای ی بهار زیبا و دلنشین. روزگار انتظار هم همین گونه است، بعضی موقع ها که آدم متوجه باران لطف و رحمت الهی در روزگار غریبی می شه، نور امید تو دلش جونی دوباره می گیره که بهار خوشی در راه است. بارون را دوست دارم چون منو به یاد بهار ظهور می اندازه.
سراپـا اگر زرد و پـژمرده ایم ولی دل بـه پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره پـر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم! اگر خنجر دوستان، گـرده ایـــم!
گـواهی بخواهید، اینک گــواه: همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست، عمری به سر برده ایم

√ گفت: انتظار را باید از مادر بهروز یاد بگیریم...
√ از اون روزی که از بهروز خبری نداره ۲۳ سال می گذره، یعنی ۲۳ ساله منتظره...
√ با این که می دونه دیگه اسیری تو عراق وجود نداره، با این که براش مراسم ختم هم گرفتن، اما هنوز منتظره پسرشه...
√ توی این بیست و سه سال لب به کوفته نزده، آخه بهروزش کوفته دوست داشت...
√ هر آزاده ای که بر می گشت، عکسه بهروزش را بغل می کرد و می رفت سراغش، از بهروزش می پرسید...
√ تا قبل از گرفتن مراسم، حدودا بیست سال، با این که عاشق کربلا بود هیچ مسافرتی نرفت، می گفت: " اگه بهروزم بیاد، پشت در می مونه..."
√ هنوز که هنوزه، پنج شنبه ها می ره سر مزار خالی بهروزش..
√ می گفت: برا خدا که کاری نداره، شاید همین الآن بهروز پشت در باشه و زنگ بزنه...
√ اون منتظره، اینو می شه از برق امیدی که تو چشمهایش هست فهمید، اون منتظره، منتظر...
√ گفت: انتظار را باید از مادر بهروز ها یاد گرفت...
√ گفت: ما هم باید همین جوری منتظر مولایمان(عج) باشیم. باید تموم سال های انتظار را با امید منتظرش باشیم، باید کاری بکنیم که اون دوست داره، باید از اونایی که خبر دارند سراغش را بگیریم، باید همیشه و در همه حال منتظرش باشیم، هیچ وقت نباید برق امید چشمهامون خاموش بشه، باید منتظر باشیم...
خبرم رسیده امشب که نگار خواهی آمد سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد
همه آهــوان صـحرا سر خـود نهاده بر کف بـه امید آن که روزی به شکار خواهی آمد


